تبليغاتX
غزلک
سلام

یک غزل به استقبال از غزل زیبای مهدی فرجی عزیز

قهوه چی من خنده های مشتریان تو را......

واژه در سر مثل آبی در سماور می شود

شعر چای است و گلوی حاضران تر می شود

جا به جا کردم در این بیت آسمان را با خزر

گوش ماهی قاصدک ماهی کبوتر می شود

قهوه چی با چای می آید -و من با یک غزل

خستگی های من و او  این به آن در می شود

مشتری از جنگ می ترسد -و بمب هسته ای

من از آنوقتی که ابروهات خنجر می شود

از قشنگی ات جهان کلک و پرش را ریخته

رو به هر گل می کنی یکدفعه پرپر می شود

بغضها را اشک می ریزم که حال چشم من

مثل حوض کافه با فواره بهتر می شود

می شود از آبشار و جنگل و مه شعر گفت

نه ولی لبخند تو یک چیز دیگر می شود

 

 

2 نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:31  توسط جواد منفرد  |