تبليغاتX
غزلک
سلامی دیگر ..

کاسه صبرم که دارم بی جهت پر می شوم

یا همین امشب بیا یا از تو دلخور می شوم

گرچه نرمم سخت می گیرم اگر خردم کنی

نانم اما زیر دندان تو آجر می شوم

من یکی از آن همه تیر و تفنگ کردی ام

که هلاک یک نگاه دختر لر می شوم

مثل قلب زاگرس مهمان نواز و خاکی ام

چشم بر هم می زنی از ایل تان پر میشوم

به خسوف ایمانم افزون تر شده وقتی که شب

توی صحرا غرق ماه زیر چادر میشوم

قرص ماهم داغی تن بی وفا کرده مرا

جای تو هر شب دچار قرص تب بر می شوم

جان بخواهی باشد اما صبر را از من نخواه

یا همین امشب بیا یا از تو دلخور می شوم

 

به امید دیدار....

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:25  توسط جواد منفرد  |